|
با تو می خندم... با تو که مرا فراموش می کنی...
|
گاهی امواج زندگی ما را نیز در تلاطم پر شورش به آغوش می کشد
تنها ای کاش که فراموش نشویم و فراموش نکنیم...
از دوستان همیشه مهربانم دعوت می کنم تا از صفحه طراحی ام دیدن کنند
ممنون از گرمای حضورتان
چرا حرف نمی زنند با من
عروسک های غبار گرفته اتاقم
چه زود فراموش می شوند
مردگان
دلم برای سیگار می سوزد
پیچیده می شود یک به یک و
تمام...
در روزگار پشت ویترین
عشق هم
به کاغذی پیچیده می شود و
تمام...
پ.ن: برای روز عاشقای امروزی که اما دیر منتشر شد!
ای کاش بیشتر فندک می زدم برای تنهائی تاریکیم
تا بیشتر روشن شود ارزش گرمای گلویم
در غربت سرد این سرمای میلان شهر
در روزی که پرسه بودم برای یک اتفاق یا بهانه و نشانه
و پرسه می زدند جماعتی مدعی کادو با سیگارهای آماده و بسته شده
من هنوز با دستهای خسته اما دل پر نشاطم
سیگار می پیچم دست پیچ (میم.م)
من از نسل همان عشق های کوکی و عروسکی می آیم
اما تو که باغ دلت پر نشاط است
برایم سیگاری روشن کن
و مواظب خواب اقاقیا باش
که من دیریست تلخ می نوشم و
تلخ بالا میاورم (الف.کا)
ساعت ۴ صبح
از پنجره به بیرون نگاه می کنم
امشب باز انبوهی از مه
به عشق بازی چراغ های این شهر آمده اند
آدم ها اما اینجا
همه خوابیده اند انگار...
مست می شوم با قهوه تلخی که طعم مسخ کافکا می دهد
سیگاری روشن می کنم
و زل می زنم به این کلاغ سپید پوش
که تمام خواب هایم را می جود هر شب
آی کافکا!
ای کاش عروسک مسافر تو بودم
یا همچون شازده کوچولوی در به در
گم و گور می شدم و
هیچ نمی دانستم اهلی شدن را...
باز سیگار می کشم
و شب مرا
به هم آغوشی باد می خواند
حالا که خوب می داند
من از خواب طلایی مردگان می آیم...
همچون کرمی خوشبخت
در وسعت بیکران یک سیب
لحظه های مرده را گاز می زنم...
نمی دانم اما
این خواب پریشان دنیاست
یا همان است که نامش زندگی است...
من از سایه ها نمی ترسم
من از خود خود آدمها می ترسم
من از جن ها نمی ترسم
ار حضور بی رحم حقیقت هم نمی ترسم
من اینجا از تو می ترسم
هر بار که صورتت را بی نقاب می بینم
همان لحظه
همان جا
از ترس تو و صورت زیبایت
هزاران بار بر خود می لرزم....
پ.ن:
این جهانی که پر از مضحکه و تکرار است
تکه تکه شدن دل چه تماشا دارد؟
"حسین پناهی"
باد
راز ویران شدنم را می داند!
تو چه می دانی
این دورها
در آغوش من و تنهایی و پاییز
لا به لای این همه ناقوس و شیروانی
بین من و خراب آباد این دل
چه می گذرد؟!
پ.: : پرنده، هی پرندهی بیپروا!
در پی آن فوج گمشده بر مه آشيانه مساز!
من ساختم، باد آمد و همهی روياها را با خود برد
سید علی صالحی

من اینجا
در ابهام آمیزش شب و سایه
دلم را
به تیر بلندترین چراغ شهر آویخته ام...
و با زخمه ساز شبگردی و
عطر نمناک پاییزی و
حریر مه آلود نیمه شبی
عروسی مهتاب گرفته ام...
باز با هزاران تیر خلاص
آن را نشانه بگیر!
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد...
سرخ نگاهش را
همبسترم هر شب...
بیچاره این چراغ
که تمام دنیایش
منم...
11 تیر 1390 - تهران
پ.ن : با تمام آرامش امروز
یادی از خلوت گه تلخ و گه شیرین دیروز....!
به یاد نور سرخ و خلوت دلنشین اتاقم...
رها کن این مدار فاصله را...
می خواهم اینجا
به دور از هر چه حرف و حدیث و گلایه
بنشینم بر سنگفرش سرد پاییزی و
از تنهایی شاپرک و
خوشبختی ماه بنویسم...
راستی اگر هر شب
برای دل بیتاب ماه
خبری از آرامش دریا بیاورم
روزی عشق را به یادم خواهد آورد.....؟